|
تو مي داني چه شد كه من ماندم و اين همه سكوت؟
تو مي داني چه شد كه من ماندم و اين همه دلتنگي؟
تو مي داني چه شد كه من ماندم و اين همه نبودن ِ تو؟
تو مي داني چه شد كه من ماندم و اين همه سرگرداني؟
تو مي داني چرا هر چه اين نگاه ميبارد، اين بغض سبك نمي شود؟!
چقدر گفتم اينهمه بي نشان شدن دلتنگ ترم مي كند؟
چقدر گفتم اينهمه زمزمه نبودن بيتاب ترم مي كند؟
من گفتم اما تو باور نكردي.
دلتنگ تر شدم...
بيتاب تر شدم...
بعد هم من ماندم و خودم!
من ماندم و اين همه فراموشي ِ گاه و بيگاهي كه به نگاهت چنگ مي اندازد!
من ماندم و...
بگذريم!
نمي دانم چرا هميشه براي گرفتن سهممان دير مي رسيم!
هميشه وقتي مي رسيم كه ديگر هيچ نمانده جز حسرت!
نمي دانم من دير رسيدم يا تو زود رفتي!
تنها مي دانم من وقتي رسيدم كه ديگر هيچ نمانده بود از تو و من به همان هيچ قانع!
من به همان هيچ قانع و تو...
آخ كه نمي داني لحظه هاي نداشتنت چه با من كردند!
چقدر آغوش به روي ستاره ها گشودم تا پنهاني عطر تو را برايم بياورند.
چقدر آبي آسمان را به صداقت ابرها قسم دادم كه نازنين را به ياد تو بيندازد.
چقدر عطر باران را به نسيم ها سپردم تا نشاني از من برايت باشد.
نمي داني چقدر مي ترسيدم دلت را تنگ كنم.
مي ترسيدم بگويم نيازمندت هستم و تو صدايم را نشنوي.
|